برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
از جنگ بی شکوه احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی در میابم
عشقی ست که آرزوی همگان است
از کشمکش های دائمی احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی در می یابم، آرزوی باهم بودن است
از جنگ برای آن که فقط جانی به در برم
احساسی اندک دارم
اما آن چه به تمامی دریافته ام
چیزی ست که در این بازی نهفته
خانم مارگوت بیکل /ت: احمدشاملو
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
برچسب: زنبورها,
نویسنده: امیر رحمانی
بچه که بودم فکر میکردم که
پدر ها و مادر ها مثل ساعت شنی هستند
تمام که بشوند
برشان میگردانی
از نوع شروع میشوند
بعد ها فهمیدم
پدرها و مادرها
مثل مداد رنگی هستند
دنیایت را رنگ می کنند و کوچک می شوند
تا زندگیت را زیبا کنند
کاش زودتر
کسی راستش را به من گفته بود
پدرها و مادر ها
مثل قند می مانند
چای زندگی ات را که شیرین بکنند
خودشان تمام می شوند
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود
چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم
بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود
چون ابر سبک بالان می باری و می بارم
من دردِ محبت را هرگز به تو نسپردم
این عقده ی دیرین را میدانی و می دانم
بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی
این قصه ی غمگین را میخوانی و می خوانم
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
خنیاگر غمگینی است که
آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید
هزار آفتاب خندان در توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
احمد شاملو
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی
برچسب:
نویسنده: امیر رحمانی